مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
489
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
لمن اللّوا أعطي ومن هو جامع * شملي وفي ضنك الزّحام يقيني عبّاس كبش كتيبتي وكنانتي * وسريّ قومي بل أعزّ حصوني عبّاس تسمع ما تقول سكينة * عمّاه يوم الأسر من يحميني « 1 »
--> ( 1 ) - وحرملة بن كاهل روزى كه به كوفه آمد ، سر محمد بن عباس را به گردن أسب خود آويخته بود كه مجلسي رحمه اللّه وصاحب تبر مذاب روايت مىكند ؛ اما صاحب تبر مذاب نيز از هشام بن محمد واز قاسم بن اصبغ نقل مىكند كه گفت : « آن روزى كه أهل بيت رسالت را وارد كوفه مىكردند ، من نيز از جملهء تماشاييان بودم . » إذا بفارس من أحسن النّاس وجها . سواري كه از همهء سواران نيكوصورتتر بود ، ديدم بر اسبى جلف سوار است ؛ قد علّق في لبد فرسه رأس غلام أمرد كأنّه القمر ليلة تمامه . آن سوار ، سر جوانى را به گردن أسب خود آويخته بود كه أصلا مو در صورت آن جوان نبود ؛ ولى در حسن ودرخشندگى آن سر مانند قرص قمر كه در شب چهارده بدرخشيد ، مىدرخشيد ، والفرس يمزح ، فإذا طأطأ رأسه لحق الرّأس الأرض . أسب جلف آن سوار جانى كه بازى ومزاح مىكرد ، سر را به زير مىآورد ؛ آن سر بريدهء نوراني ، مثل گوى بر زمين مىرسيد وبه خاك مىكشيد . پرسيدم : « اين سر كيست ؟ » گفتند : « اين سر مبارك محمد بن عباس است ! اى وا مصيبتا از دست أهل كوفه كه بعد از كشتن أولاد علي عليه السّلام دست از سر ايشان برنداشتند . » مؤلف عرض مىكند : « اين روايت تبر مذاب را هركه نوشته سر عباس بن علي عليهما السّلام نوشته وهركه از ذاكرين وواعظين در منابر خوانده ومىخواند ، سر عباس بن علي عليهما السّلام مىخوانند ؛ ولى تأمل وتفكر ننمودهاند كه سهو كاتب ويا غفلت ناقل عباس را نيز به جاى محمد نوشته ومحمد را از قلم انداخته واشتباه شده ، والّا أبا الفضل العباس كه صاحب دو پسر ، به قولي سه پسر ويك دختر بوده ، ولا أقل سنّ مباركش از سى وپنج سال متجاوز بوده است ، چگونه جوانى أمرد مىشود ؟ همانا ناقل غفلت كرده از اينكه محمد بن عباس را عبّاس گفته ويا كاتب سهو كرده است ، از اين سهو وغفلت ؛ تاكنون كسى مطّلع نشده وتأمل ننموده است ؛ مگر محقق اخبار ومدقق آثار وعلامه شيرين گفتار ، مرحوم والدم در رياض فرموده است كه : ذهل النّاقل عن ذكر اسم محمّد ، أو غفل السّامع ، أو سقط سهوا من قلم النّاسخ ؛ حاصل كلام قاسم بن اصبغ گويد : سر را شناختم ، ولى سوار كه سر مبارك را به گردن أسب خود آويخته بود ، نشناختم . پرسيدم : « كيست ؟ » گفتند : « حرملة بن كاهل اسدى است . » قاسم گويد : آنقدر زماني نگذشت كه حرمله را ديدم با صورتي سياه وبا حالتي تباه آمد . چهرهء أو از شدّت سياهى قيرگون شده بود . به أو گفتم : « اى پليدك ! آن روز كه با شوكت تمام بر اسبى سيمين لجام نشسته بودى وسرى همچون ماه تمام به گردن اسبت آويخته بودى ، عيشى ونشاطي داشتى وصورتي از تو -